سبد خرید

سبد خرید

کتاب شدن (Becoming) | میشل اوباما | انتشارات هورمزد

خرید کتاب شدن نوشته میشل اوباما

کتاب شدن (Becoming) میشل اوباما از پرفروش ترین های کتاب امریکایی در سال ۲۰۱۸ بود. کتابی که از زبان اول شخص امریکا همسر رئیس جمهور آمریکا میشل اوباما روایت می شود، که به محض انتشار کتاب رکورد شکست!!! از دوران کودکی تا تمام دوران جوانی و آشنا شدن با باراک اوباما و ورود آنها به کاخ سفید را بیان می کند. انتشارت هورمزد این کتاب را در سه بخش من شدن، ما شدن و بیشتر شدن با ترجمه روان و گیرای خانم مد آبادی ترجمه کرده است. سرگذشت زنی افریقایی امریکایی که از رویاهای خود دست نکشید و آینده ای روشن را برای خود رقم زد. شخصیت محکم، صبور و مدبر میشل اوباما، سمبلی نه تنها برای زنان سرزمینش و بلکه تمام زنان دنیا است.

کتاب شدن | میشل اوباما

کتاب شدن؛ پرفروش‌ترین کتاب نیویورک تایمز

نویسنده: میشل اوباما(Michelle Obama)؛ ‏‫ترجمه: مهری مدآبادی/ ناشر: هورمزد
تعداد صفحه: ۷۰۰ صفحه
قیمت: ۸۵۰۰۰تومان
قطع: رقعی
چاپ: دورنگ
شــــابک:    ۶-۱۴-۶۰۱۰-۶۲۲-۹۷۸
نوبت چاپ: اول، ۱۳۹۸

کتاب شدن becoming خاطرات میشل اوباما | کتاب خاطرات میشل اوباما | انتشارات هورمزد

کتاب اول : من شدن
پیش گفتار
بخش اول: من شدن
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
فصل هشتم
کتاب دوم: ما شدن
بخش دوم : ما شدن

فصل نهم
فصل دهم
فصل یازدهم
فصل دوازدهم
فصل سیزدهم
فصل چهاردهم
فصل پانزدهم
فصل شانزدهم
فصل هفدهم
فصل نوزدهم
کتاب سوم : بیشتر شدن
بخش سوم: بیشتر شدن

فصل نوزدهم
فصل بیستم
فصل بیست و یکم
فصل بیست و دوم
فصل بیتس و سوم
فصل بیست و چهارم
پس گفتار

درباره میشل اوباما، نویسنده کتاب «شدن»  (Becoming) 

وکیل و نویسندۀ آمریکایی که در دوران ریاست جمهوری اولاما، به مدت هشت سال بانوی اول ایالات متحده آمریکا بود. او در سن ۲۸ سالگی با باراک اوباما ازدواج کرد و نخستین بانوی اول آمریکایی-آفریقایی در تاریخ ایالات متحده آمریکا می‌باشد . میشل و باراک اوباما از ازدواج خود دو دختر دارند.

کتاب خاطرات میشل اوباما (Becoming) همسر رئیس جمهور سابق امریکا | انتشارات هورمزد

هیچ کتاب راهنمایی برای بانوی اول ایالات‌متحده وجود ندارد. بانوی اول بودن عملا شغل نیست، حتی یک عنوان رسمی دولتی هم نیست. حقوقی ندارد، وظایف مشخصی هم ندارد. مانند نوعی اتاقک جانبی است که به ریاست‌جمهوری وصل می‌‌‌‌‌‌‌‌شود است، صندلی و جایگاهی است که قبل از من چهل‌و سه زن مختلف آن را اشغال کرده بودند و هر یک به شیوۀ خود این کار را انجام داده بودند.

دربار”ۀ بانوهای اول پیشین /چندان چیزی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم /اطلاعات خیلی کمی داشتم/ و اینکه نسبت به این جایگاه چه رویکردی داشتند.

می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم که جکی کِندی خودش را وقف تغییر دکوراسیون کاخ سفید کرده بود. به یاد می‌آورم که روزالین کارتر در جلسات کابینه می‌نشست، نانسی ریگان بخاطر پذیرفتن لباس‌های مجانی طراحان مد دچار دردسر شده بود. هیلاری کلینتون به خاطر ایفای نقش سیاسی در دولت شوهرش مورد تمسخر قرار گرفته بود.

یکبار، چند سال پیش در ضیافت ناهار برای همسران مجلس سنای آمریکا شرکت کرده بودم، حیرت‌زده و متعجب تماشا کرده بودم که لورا بوش با حدود صد نفر آدم مختلف در مراسم عکس انداخت و در تمام این عکس‌‌‌‌‌‌‌‌ها متین و لبخند بر لب ژست ‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت، و در طول این مدت اصلا خونسردی خودش را از دست نداد و حتی نیاز به استراحت پیدا نکرد.

بانوان اول را در اخبار نشان می‌دادند، با همسران مقامات خارجی چای می‌‌‌‌‌‌‌‌خوردند؛ در مناسبت‌های تعطیلی تبریکات رسمی می‌فرستادند، و در ضیافت‌های شام لباس‌‌‌‌‌‌‌‌های شب زیبا می‌پوشیدند. من می‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم که معمولا یکی دو هدف اجتماعی را انتخاب می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند و از آن دفاع می‌‌‌‌‌‌‌‌کنند.

از پیش می‌دانستم که مرا با معیار متفاوتی خواهند سنجید. تنها بانوی اول سیاه‌پوست آمریکایی که به کاخ سفید پا می‌‌‌‌‌‌‌‌گذاشت، تقریبا به صورت پیش‌فرض یک “دیگری” بودم.

اگر برای بانوهای سفیدپوست قبل از من احترامی قائل بودند، می‌دانستم که احتمالا برای من چنین نخواهد بود. من از طریق خطاهای کارزار یاد گرفته بودم که باید بهتر، سریع‌تر، باهوش‌تر و قوی‌تر از همیشه باشم. خودم باید احترام کسب می‌‌‌‌‌‌‌‌کردم. نگران بودم که بسیاری از آمریکایی‌ها در من تصویری از بازتاب خودشان نبینند، یا اینکه آن‌ها باتجربیات من ارتباطی برقرار نکنند.

من از این نعمت برخوردار نبودم که قبل از اینکه مورد قضاوت قرار بگیرم بتوانم به آرامی در نقش جدید خودم مستقر شوم/جا بیفتم. و وقتی نوبت به قضاوت می‌‌‌‌‌‌‌‌رسید، /من مانند همیشه/همواره/ نسبت به ترس‌های بی‌اساس و کلیشه‌های نژادی آسیب‌پذیر بودم که درست در زیر سطح خودآگاهی عمومی قرار داشت و آماده بود تا با هر شایعه و کنایه‌‌‌‌‌‌‌‌ای به آن دامن زده شود/تحریک شود.

از بانوی اول شدن مفتخر و هیجان‌زده بودم، اما حتی برای یک ثانیه هم فکر نکردم که به سرعت می‌توانم در نقشی راحت و باشکوه قرار بگیرم. کسانی که کلمۀ «اول» و «سیاه» را با خود یدک می‌‌‌‌‌‌‌‌کشند هرگز نمی‌توانند. من در پای کوه ایستاده بودم و می‌دانستم که خودم باید /صعود کنم و محبوب شوم/بالا بروم و محبوب شوم.

دوران کودکی میشل اوباما در کتاب شدن (Becoming)

در دوران بچگی، آرزوهای ساده‌ای داشتم. یک سگ می‌خواستم، خانه‌ای دوبلکس با پلکان‌هایی که طبقات را به هم مرتبط ‌کند. بنا به دلایلی به‌جای اتومبیل بیوک که مایۀ فخر و خرسندی پدرم بود، یک استیشن چهاردرب می‌خواستم.

همیشه به اطرافیانم می‌گفتم وقتی بزرگ شوم، متخصص اطفال خواهم شد. چرا؟ چون عاشق این هستم که با بچه‌های کوچک باشم. خیلی زود یاد گرفتم که شنیدن این پاسخ برای بزرگ‌سالان بسیار خوشایند است. اوه، یک دکتر! چه انتخاب خوبی! در آن روزها همیشه موهایم را دم اسبی می‌بستم. به برادر بزرگم امرونهی می‌کردم و او را کنترل می‌کردم و همیشه در مدرسه نمره‌های A می‌گرفتم. من عاشق A گرفتن بودم. بلندپرواز بودم. من دوست داشتم زرنگ باشم. من دوست داشتم وقت شناس باشم. من دوست داشتم تکالیفم را انجام دهم. من فکر می‌کردم زرنگ بودن از هر چیزی در جهان باحال‌تر است. با اینکه دقیقاً نمی‌دانستم چه چیزی را هدف گرفته‌ام.

اکنون فکر می‌کنم، یکی از بیهوده‌ترین سؤالاتی که فردی بزرگ‌سال می‌تواند از یک کودک بپرسد این است که «وقتی بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟» چنانکه گویی رشد کردن پایانی دارد. چنانکه گویی در نقطه‌ای شما چیزی می‌شوید و آنجا پایان کار است.

چالش های بانوی اول ایالات متحده امریکا در کتاب خاطرات شدن میشل اوباما

من تابه‌حال در زندگی‌ام، وکیل بوده‌ام، معاون رئیس بیمارستان بوده‌ام و مدیر یک موسسۀ غیرانتفاعی بوده‌ام که به جوانان کمک می‌کند تا حرفه‌های هدفمندی را شروع کنند. من دانش‌آموز سیاه‌پوستی از طبقۀ کارگر در یک دانشکدۀ حسابی بودم که اغلب هم‌کلاسی‌هایم سفیدپوست بودند. من در همۀ عرصه‌ها تنها زن و تنها آمریکاییِ آفریقایی‌تبار بوده‌ام. من اندوه و غم دوران نوجوانی را گذراندم، عروس، مادری جوان و تحت استرس بوده‌ام. همچنین بانوی اول ایالات متحده آمریکا؛ شغلی که رسماً شغل محسوب نمی‌شود. اما بااین‌وجود تریبون و جایگاهی به من داده است که چیزی شبیه آن را نمی‌توانستم تصور کنم.

جایگاهی که مرا به چالش کشید، مرا پایین آورد، مرا بالا برد، فرسوده‌ام کردم. گاهی اوقات هم همۀ این‌ چالش‌ها و بالاوپایین‌ها و فرسودگی‌ها را یک‌جا تجربه کرده‌ام. گذشت… گذشت و امروز شروع به واکاوی آنچه که در طول سال‌های گذشته اتفاق افتاده است کرده‌ام. از روزی روزهای سال ۲۰۰۶، که باراک اوباما برای اولین بار از تمایلش برای کاندیدای ریاست جمهوری شدن آمریکا گفت تا صبح سرد زمستانی که با ملانیا ترامپ (همسر دونالد ترامپ)سوار یک لیموزین شدم و او را تا مراسم معارفۀ شوهرش همراهی کردم. سواری بس طولانی‌ای بود.

میشل اوباما قدرتمندترین زن سیاه پوست جهان

هنگامی‌که بانوی اول هستید، آمریکا عریان خود را به شما نشان می‌دهد. من مبلغان خیریه‌هایی را دیده‌ام که خانه‌های شخصی‌شان بیشتر شبیه موزه‌های هنری است. خانه‌هایی که صاحبانش وان‌هایی در حمام دارند که از سنگ‌های قیمتی ساخته شده است. خانواده‌هایی را دیده‌ام که همه‌چیزشان را در طوفان کاترینا از دست داده‌اند و گریان بودند و داشتن یک یخچال یا اجاق‌گاز سالم خرسندشان می‌کرد. با افرادی مواجه شده‌ام که بینشی سطحی داشته‌اند و ریاکار بوده‌اند، تا کسانی که روحی بزرگ، عمیق و قدرتمند داشته‌اند.

و این‌ها حیرت‌‌انگیز بوده‌اند! همچنین، معلمان و همسران افسران و بسیاری از افراد دیگر… بچه‌هایی از سراسر جهان؛ بچه‌هایی که مرا از ته دل خنداندند و وجودم را سرشار از امید می‌کردند. کودکانی که وقتی با هم شروع به زیرورو کردن خاک یک باغ می‌کردیم می‌توانستند معصومانه عنوانم را فراموش کنند.

از زمانی که علیرغم میل باطنی‌ام به زندگی در مجامع عمومی قدم گذاشتم با عنوان قدرتمندترین زن جهان بالا برده شده‌ام و با عنوان یک «زن سیاه‌پوست عصبانی» پایین آورده شده‌ام. می‌خواستم از معترضانم بپرسم برای آن‌ها کدام بخش از این عبارت مهم‌تر است؛ «عصبانی» یا «سیاه» و یا «زن»؟کتاب شدن becoming خاطرات بانوی اول رئیس جمهور سابق ایالات متحده آمریکا | انتشارات هورمزد

در قاب دوربین با افرادی لبخند زده‌ام که شوهرم را در تلویزیون ملی با القاب وحشتناک خطاب قرار می‌دادند و بااین‌حال هنوز هم این قاب عکس‌های یادگاری را برای طاقچه‌هایشان می‌خواهند. فارغ از زن یا مرد بودن، گاهاً چیزهایی می‌شنیدم و یا در اینترنت منتشر می‌شد که دلم را به درد می‌آورد. عده‌ای به خودشان اجازه می‌دهند در مورد همه‌چیز سؤال ‌کنند و حرف بزنند. برای نمونه یکی از اعضای کنگره به باسن من اشاره می‌کرد و مرا به تمسخر می‌گرفت. بله، من آزار می‌دیدم و خشمگین می‌شدم؛ اما غالباً سعی کرده‌ام با خنده از این موضوع بگذرم و به روی خودم نیاورم.

ساشا چهارمین ضلع خانواده اوباما

دختر دوم ما به دنیا آمد. پس از تنها یک بار لقاح مصنوعی و یک بارداری فوق العاده ساده و زایمانی راحت در ۱۰ ژوئن
۲۰۰۱ ناتاشا ماریان اوباما در مرکز پزشکی دانشگاه شیکاگو به دنیا آمد. اکنون مالیا سه ساله بود و در خانه پیش مادرم بود.

نوزاد جدید زیبا بود، یک بچه برۀ کوچولو، با انبوهی موی سیاه و چشمهایی قهوه ای رنگ و هوشیار. چهارمین ضلع مربع خانوادۀ ما، من و باراک از خوشحالی پر درآورده بودیم. روی ابرها پرواز میکردیم. تصمیم داشتیم او را ساشا صدا کنیم.

این نام را من انتخاب کرده بودم چون فکر میکردم آهنگ خاصی دارد. و دختری به نام ساشا هرگز زیر بار احمقها نمیرود. احمق ها را تحمل نمی کند. مثل تمام پدر مادرها عاشق بچه های خودمان بودیم و دعا میکردی هرگز به آنها گزندی نرسد.

امیدوار بودم طوری بزرگ بشوند که مثل مادرشان مصمم و باانگیزه باشند و مثل پدرشان باهوش، پرانرژی، و خوشبین. بیش از هر چیز دلم میخواست آنها قوی باشند و محکم، تا بتوانند در هر شرایطی صاف بایستند و به جلو حرکت کنند. نمیدانستم چه چیزی در انتظار خانواده ما خواهد بود، یا زندگی چگونه رقم خواهد خورد، یا اوضاع چگونه پیش خواهد رفت، خوب یا بد، یا قرار بود مانند اکثر آدمها آمیزهای/ملقمهای از این دو را تجربه کنیم. وظیفه من این بود که آنها را برای همه چیز این زندگی آماده کنم.

شروع ریاست جمهوری اراک در کتاب خاطرات بیشتر شدن میشل اوباما

چیزهای زیادی دربارۀ آمریکا وجود دارد که هنوز نمی‌دانم. دربارۀ زندگی، دربارۀ آنچه که آینده به ارمغان می‌آورد؛ اما من خودم را خوب می‌شناسم. پدرم، فریزر، به من آموخت که سخت کار کنم، اغلب بخندم و سر قولم بمانم. مادرم، ماریان، به من نشان داد که چگونه برای خودم فکر کنم و از قدرت تکلمم استفاده نمایم. آن‌ها با هم در آپارتمانی کوچک در ساحل جنوبی شیکاگو، به من یاد دادند تا برای داستان زندگی خودم، خانواده‌ام و بزرگ‌تر از آن، کشورم ارزش قائل باشم. حتی زمانی که این داستان دلپذیر و یا کامل نیست. حتی وقتی‌ واقعی‌تر از چیزی است که می‌خواهی باشد.

من هشت سال در کاخ سفید زندگی کردم، مکانی که پله‌هایش بیش از آن بود که قابل شمارش باشد؛ به‌اضافه آسانسورها، یک سالن بولینگ و یک گل‌فروشی در محوطه. من در رختخوابی می‌خوابیدم که از ملحفه‌های کتان ایتالیایی دوخته شده بود. وعده‌های غذایی ما توسط تیمی از سرآشپزهای درجه یک آمریکا طبخ و توسط متخصصانی سرو می‌شد که بیش‌تر از سرآشپزهای حرفه‌ای رستوران‌ها و هتل‌های پنج ستاره کارشان را بلد بودند. مأموران سرویس مخفی، با هدفون‌ها و سلاح‌هایشان و چهره‌های تعمداً بدون احساس، بیرون درها می‌ایستادند و تمام تلاششان را می‌کردند تا از زندگی خصوصی و خانوادگی ما دورتر باشند! ما در نهایت به‌نوعی به این وضعیت عادت کردیم، به ابهت عجیب‌وغریب خانۀ جدیدمان و همچنین حضور دائم و مرموز دیگران.

دو دخترم در راهروهای کاخ سفید توپ‌بازی می‌کردند و از درختانش در قسمت ساوت لن (South Lawn) بالا می‌رفتند. باراک تا دیروقت بیدار می‌نشست و با دقت خلاصه‌ها و پیش‌نویس‌های سخنرانی‌ها را در اتاق معاهده مطالعه می‌کرد؛ اتاقی که سانی، یکی از سگ‌هایمان، گاهی اوقات قالیچه را به گند می‌کشید. من می‌توانستم روی بالکن ترومن بایستم و توریست‌ها را تماشا کنم که برای عکس انداختن ژست می‌گیرند و با کنجکاوی از لابه‌لای نرده‌های آهنی نگاه می‌کنند و تلاش می‌کنند تا حدس بزنند در داخل این کاخ چه می‌گذرد.

روزهایی بود که از این واقعیت که پنجره‌های ما باید به خاطر امنیت بسته نگه داشته شوند احساس خفگی می‌کردم؛ و یا زمانی که نمی‌توانستم به‌راحتی هوای تازه استنشاق کنم. در مقابل آن، اوقات دیگری هم وجود داشت که از شکفتن ماگنولیاهای سفید بیرون ساختمان، از جنب‌وجوش روزمرۀ تدارکات دولتی و از عظمت مراسم استقبال نظامی مبهوت می‌شدم. روزها، هفته‌ها و ماه‌هایی وجود داشت که از سیاست بیزار می‌شدم؛ و لحظاتی بودند که زیبایی این کشور و مردمش آن‌چنان مدهوشم می‌کرد که قادر به بیان آن نبودم.

لحظات خداحافظی باراک و میشل در کاخ سفید

و بالاخره همه‌چیز تمام می‌شود. اینکه ببینید روزهای آخر فرا می‌رسند و شما با خداحافظی‌های پرشور در حال بدرقه هستید، سوگند جدیدی ادا می‌شود، اثاثیۀ یک رئیس‌جمهور بیرون برده می‌شود و در همان حال اثاثیۀ رئیس‌جمهور دیگری را داخل می‌آورند این احساسی کاملاً مبهم به آدم می‌دهد. کمدها در عرض چند ساعت تخلیه و دوباره پر می‌شوند و سرهای جدیدی بر روی بالش‌های جدید قرار می‌گیرد؛ خلق‌وخوهای جدید، رؤیاهای جدید و هنگامی‌که به پایان سفر کاخ سفید می‌رسید، هنگامی‌که دری بیرون می‌روید که از مشهورترین آدرس‌های جهان است؛ این آغاز سفری دیگر است؛ سفری به دنیایی از بی‌نهایت مسیرهای شگفت‌انگیزی که پیش روی آدم است.

پس اجازه دهید از شبی صحبت کنم که بعد از مدت‌ها در خانه طعم زندگی جدید را چشیدم.

منزل جدیدمان با فاصله‌ای حدود سه کیلومتر از کاخ سفید و در خیابان و محله‌ای آرام واقع شده است. اگرچه هنوز به‌طور کامل مستقر نشدیم، اما در اتاق نشیمن، مبلمان به همان ترتیبی چیده شده است که در کاخ سفید بود. در جاهای مختلف خانه یادگاری‌هایی داریم که به ما یادآوری می‌کنند همه‌چیز واقعی بود؛- تصاویری از خانواده در کمپ دیوید، گلدان‌های دست‌ساز دانش‌آموزان بومی آمریکایی که به‌عنوان هدیه گرفته بودم، کتابی که نلسون ماندلا امضا کرد… آنچه دربارۀ آن شب عجیب بود، این بود که کسی خانه نبود. باراک مسافرت رفته بود. ساشا با دوستانش بیرون بود. مالیا در نیویورک زندگی می‌کرد و برای ورود به دانشگاه آماده می‌شد. فقط من بودم، دو سگمان و خانه‌ای خالی که در طول هشت سال گذشته هیچگاه تجربه نکرده بودم.

احساس گرسنگی داشتم. از اتاق خواب بیرون آمدم و با سگ‌ها از پله‌ها پایین رفتیم. در آشپزخانه در یخچال را باز کردم، مقداری  نان پیدا کردم، دو تکه از آن برداشتم و در توستر گذاشتم. کابینتی را باز کردم و بشقابی برداشتم. شاید گفتنش کمی عجیب‌وغریب به نظر برسد؛ اما حس برداشتن بشقاب از قفسه‌ای در آشپزخانه بدون اینکه کسی اصرار بورزد این کار را برایم انجام دهد و همچنین منتظرماندن و تماشای برشته شدن نان در توستر برایم حیرت‌انگیز بود؛ حس بازگشت به خانه؛ آن‌هم درست به‌مجرداینکه از هیبت کاخ سفید دور شدم. یا هم شاید آغاز زندگیِ جدیدی که اعلام حضور می‌کند.

نهایتاً من فقط نان‌ها را تست نکردم؛ بلکه تست پنیری درست کردم، برش‌های نانم را به مایکرویو منتقل کردم و رویشان پنیر چرب و لذیذ چدار گذاشتم. بعد بشقابم را به حیاط پشتی بردم. مجبور نبودم به کسی بگویم که دارم می‌روم. فقط رفتم. پابرهنه و با شلوارک. سوز و سرمای زمستان بالاخره تمام شده بود. گل‌های زنبق در سرتاسر باغچه در امتداد دیوار پشتی شروع به گسترش کرده بودند. هوا بوی بهار می‌داد. من روی پله‌های ایوان نشسته بودم، گرمای خورشید روز را که هنوز در سنگ زیر پایم حبس شده بود احساس می‌کردم. سگی در دوردست شروع به پارس کردن کرد. سگ‌های ما گوششان را تیز کردند، ظاهراً برای لحظه‌ای گیج شدند.

به نظرم رسید که صدا برایشان غیرمنتظره است؛ با در نظر گرفتن این موضوع که ما در کاخ سفید همسایه‌ای نداشتیم، چه رسد به سگ همسایه! همۀ این چیزها برای آن‌ها جدید بود. همین‌که سگ‌ها پی جستجو و کشف اطراف حیاط‌ خلوت رفتند، تستم را در سایه خوردم و به بهترین حالت ممکن لذت تنهایی را احساس کردم. دیگر ذهنم درگیر گروه محافظان مسلحی نبود که در فاصله‌ای کمتر از دو متر در پست فرماندهی مستقر در گاراژمان نشسته‌اند. درگیر این واقعیت که من هنوز نمی‌توانم در یک خیابان بدون رعایت جزئیات امنیتی قدم بزنم. حالا دیگر نه به رئیس‌جمهور جدید فکر می‌کردم و نه ذهنم درگیر رئیس‌جمهور قبلی بود؛

در عوض داشتم به این فکر می‌کردم که چطور در عرض چند دقیقه، به خانه برگردم، بشقابم را در سینک ظرف‌شویی بشورم و به سمت رختخوابم بروم. احتمالاً پنجره‌ای باز کنم تا بتوانم هوای بهار را احساس کنم. چقدر عالی بود. همچنین فکر می‌کردم که این سکوت و آرامش به من اولین فرصت واقعی اندیشیدن را می‌داد. به‌عنوان بانوی اول ایالات متحده امریکا، به پایان هفته‌ای پرمشغله رسیده بودم که نیاز داشت یادآوری شود که چگونه آغاز شده است؛ اما زمان دارد تغییر می‌کند. دخترانم که با عروسک‌هایشان و پتوی موردعلاقه‌شان به اسم بلانکی و ببر عروسکی‌شان وارد کاخ سفید شده بودند، اکنون نوجوانانی با هزار مشغلۀ فکری هستند، آدم‌هایی با اهداف و برنامه‌ها و نظرات خودشان. شوهرم دوران بازنشستگی بعد از مشغله‌های فراوان کاخ سفید را می‌گذراند و من اینجا هستم، با مطالب بی‌شماری که می‌خواهم برای شما بازگو کنم.

اولین سیاه پوست امریکایی در کاخ سفید، نماینده ای برای مردم

اولین خانوادۀ سیاه‌پوست آمریکایی در کاخ سفید بودیم و ما را به عنوان نمایندۀ نژادمان می‌‌‌‌‌‌‌‌دیدند. این را می‌دانستیم که هر گونه خطا یا لغزش در هنگام قضاوت بزرگنمایی می‌‌‌‌‌‌‌‌شد و بیشتر از آنچه بود تفسیر می‌‌‌‌‌‌‌‌شد.

من به طور کلی، بیشتر از تغییر دکوراسیون و برنامه‌ریزی برای مراسم تحلیف، علاقه داشتم بفهمم در نقش جدیدم چه کاری می‌توانم انجام دهم. آنطور که می‌‌‌‌‌‌‌‌دیدم، واقعا مجبور نبودم هیچ کاری انجام دهم. هیچ توصیف شغلی/شرح وظایفی نداشتم به این معنی که هیچ الزامی در کار نبود.

این به من آزادی می‌داد که دستور‌‌‌‌‌‌‌‌کار و برنامه‌ام را خودم انتخاب کنم. دلم می‌خواست یقین پیدا کنم که هر اقدامی که می‌کنم به پیشبرد اهداف بزرگ‌تر دولت جدید کمک می‌کند.

حقیقت این بود که در تمام این ماجرا من و دخترها نقش بازیکن پشتیبان را داشتیم و از تجملات مختلفی که برای باراک فراهم بود، بهره می‌بردیم- این بسیار مهم بود، چون خوشبختی ما به خوشبختی او گره خورده بود، از ما محافظت می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، چون اگر امنیت ما به خطر می‌افتاد، او نمی‌‌‌‌‌‌‌‌توانست درست فکر کند / و کشور را رهبری کند/ و مملکت را اداره کند.

آدم به مرور می‌‌‌‌‌‌‌‌فهمد که کاخ سفید در جهت هدفی صریح و روشن عمل می‌‌‌‌‌‌‌‌کند و آن به حد کمال رساندن سلامت، کارایی و قدرت کلی یک فرد است- این فرد رئیس‌جمهور است. اکنون باراک در میان افرادی بود/اکنون افرادی دور باراک را گرفته بودند که شغلشان/کارشان این بود با او مانند یک گوهر گران‌بها رفتار کنند.

گاهی اوقات حس می‌کردم این یک بازگشت به عصری گمشده است، زمانی که یک خانواده فقط حول محور نیازهای یک مرد می‌چرخید، و این در تضاد با ذهنیت من بود، دلم نمی‌خواست دخترها چنین رفتاری را طبیعی تلقی کنند/ دلم نمی‌‌‌‌‌‌‌‌خواست دخترها فکر کنند که این رفتار معمولی است/.

گذشته از این، باراک نیز راحت نبود و از این میزان مراقبت و توجه در عذاب بود، هر چند که روی همۀ این ملاحظات/ این همه توجه و مراقبت کنترل بسیار کمی داشت.

دیدگاه

  اشتراک در  
اطلاع از
در حال بارگذاری ...
FORGOT PASSWORD ?
Lost your password? Please enter your username or email address. You will receive a link to create a new password via email.
We do not share your personal details with anyone.
question