logo

سری کتاب‌های علوم شگفت‌انگیز

چرا خدا هرگز نمی‌میرد؟

دانش مغز و بیولوژی باور

قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان

سه دقیقه آخر

سرنوشت جهان چه خواهد شد؟

قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان

خدا نمرده است

آمیت گوسوامی

قیمت: .........تومان

کرانه‌های کیهان

کاوشی به‌سوی افق کیهانی و ورای آن

منتظر چاپ بعدی باشید

چکیده‌ای از کتاب

اینشتین عاشق: عاشقانه‌ای علمی
فیزیک، موسیقی اینشتین بود. آوایی که تلاش کرد در آغاز با ملیوا بنوازد و نمی‌توان بدون آن به زندگی اینشتین نفوذ کرد؛ همان‌طور که «موتسارت» را بدون گوش‌سپردن به اُپراهای بزرگ، نمی‌توان شناخت. به‌همین‌دلیل تلاش کرده‌ام اندکی از موسیقی اینشتین را به بهترین شکل ممکن بنوازم؛ به این امید که خواننده بتواند حداقل بخشی از موسیقی تسخیرکننده‌ی گیتی گرد را دریابد.
برخلاف آنچه که او گاه آرزویش را می‌کرده است، زندگی اینشتین تنها فیزیک نبود. او نیز در زمین زندگی می‌کرد و شِکم و قلب داشت. همان‌طورکه خود در شعری به دوستش «پیتر باکی» جوان می‌نویسد: «نیمه‌ی بالایی فکر می‌کند و نقشه می‌کشد، ولی نیمه‌ی پایینی سرنوشتمان را تعیین می‌کند». تاریخ نشان می‌دهد که آلبرت ناظری زیرک و شاعرانه برای شرایط انسانی و خود بوده است.
ادامه‌ی مطلب

ادامه‌ی کتاب‌ها

خدا و استیون هاوکینگ

جان لینوکس

قیمت: .........تومان

افسانه‌ی ماده

کشفیات شگرفی که درک ما از واقعیت فیزیکی را به چالش می‌کشند

قیمت: .........تومان

سه دقیقه اول

استیون واینبرگ

قیمت: .........تومان

تاریخچه‌ی مختصر زندگی من

استیون هاوکینگ

قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان

اینشتین در قاب کتاب‌های مختلف

اینشتین؛ رؤیاهای یک نابغه

قیمت: ........ تومان

قدم زدن روی ماه با اینشتین

علم حافظه: هنر به‌یاد سپردن همه‌چیز

قیمت: ........ تومان

اینشتین به آرایشگرش چه گفت؟

پاسخ‌های علمی به بیشتر سؤالات روزمره

قیمت: ........ تومان

اینشتین عاشق

زندگی اینشتین؛ عاشقانه‌ای علمی

قیمت: ۱۳۰۰۰ تومان

کتاب ویژه

کتاب ویژه 

تاریخچه‌ی مختصر زندگی من؛ استیون هاوکینگ

من در کلاس هرگز بالاتر از میانگین قرار نگرفتم؛ بچه‌های کلاس بسیار باهوش بودند. کار کلاسی من بسیار آشفته بود و دست‌خطم مایه‌ی عذاب معلم­هایم بود، ولی همکلاسی‌هایم مرا «اینشتین» می­نامیدند؛ پس می­توان تصور کرد آن­ها نشانه­ای از برتری را در من دیده بودند.
وقتی ۱۲ ساله بودم، یکی از دوستانم با دوستی دیگر، سرِ یک‌بسته آب‌نبات شرط بستند که من هرگز فرد موفقی نمی­شوم. نمی‌دانم این شرط‌بندی قطعی شد یا خیر و یا به نفع چه‌کسی تمام شد.
من شش، هفت دوست صمیمی داشتم که هنوز هم با بیشتر آن­ها در تماس هستم. ما همیشه بحث­ها و صحبت­هایی طولانی داشتیم؛ از موضوع­هایی چون مدل­های رادیویی تا دین و مذهب یا فراروان‌شناسی تا فیزیک. یکی از مسئله‌هایی که درباره‌ی آن گفتگو می­کردیم، ماهیت جهان بود و اینکه آیا به خدایی برای خلق و کنترل آن نیاز هست یا خیر. من شنیده بودم نوری که از کهکشان­های دور می­آید، در انتهای قرمز طیف جابه‌جا می­شود و این بدین‌معناست که جهان رو به انبساط است (جابه‌جایی به‌سمت آبی، به‌معنای انقباض خواهد بود). من اطمینان داشتم باید دلیل دیگری برای جابه‌جایی قرمز وجود داشته باشد. جهانی که در ذات و ماهیت نامتغیر و پایدار است، بسیار طبیعی­تر و عادی­تر به‌نظر می­رسد. من گمان می‌کردم شاید نور در مسیرش تا رسیدن به ما خسته شده و قرمزتر می­شود. تنها دو سال پس از تحقیق دکترا بود که متوجه شدم اشتباه می­کنم.
پدرم درگیر تحقیق درباره‌ی بیماری­های استوایی بود و مرا به آزمایشگاه خود در میل هیل می­برد. من از این فرصت بسیار لذت می­بردم؛ به‌ویژه کار کردن با میکروسکوپ­ها. او مرا به خانه‌ی حشرات، جایی‌که پشه­های آلوده به بیماری‌های استوایی را نگهداری می­کرد، می­بُرد؛ این کار مرا نگران می­کرد، زیرا همیشه چند پشه بودند که در آنجا آزادانه پرواز می­کردند.
پدرم بسیار سخت‌کوش بود و خود را وقف پژوهش­هایش می­کرد.
من همیشه به چگونگی کار کردن چیزها علاقه داشتم و عادت داشتم آن­ها را از هم باز کنم تا ببینم چگونه کار می­کنند، اما در دوباره سرهم کردن آن­ها چندان خوب نبودم. توانایی تجربی و عملی من هرگز با قابلیت­های نظری من هماهنگ نبود.
پدرم علاقه‌ی مرا به آموختن علم تشویق می­کرد و حتی در ریاضیات، مربی من بود؛ البته پیش از آنکه بتوانم از دانش او فراتر روم. با چنین زمینه­ای در خودم و همچنین شغل پدرم، مشخص بود که به‌سوی پژوهش­های علمی خواهم رفت.
وقتی به دو سال آخر مدرسه رسیدم، می­خواستم در ریاضیات و فیزیک تخصص یابم؛ معلم ریاضی الهام‌بخشی به‌نام آقای «تاهتا» داشتم و مدرسه هم به‌تازگی اتاق ریاضیات ساخته بود که کلاس­های ریاضی در آن تشکیل می­شد. ولی پدرم به‌شدت مخالف بود؛ زیرا فکر می­کرد برای علم ریاضی شغلی به‌جز معلمی وجود ندارد. او دوست داشت من پزشکی بخوانم، ولی من هیچ علاقه‌ای به زیست‌شناسی نداشتم و به‌نظرم علمی بسیار توصیفی می‌آمد و به‌اندازه‌ی کافی بنیادی نبود. افزون‌ّبر این، در مدرسه هم وجهه‌ی ضعیف­تری داشت؛ باهوش­ترین پسران، ریاضی و فیزیک می­خواندند و کم‌هوش‌ترها، زیست‌شناسی.
پدرم می­دانست من تن به زیست‌شناسی نمی­دهم، ولی مرا مجبور کرد شیمی و اندکی ریاضی بخوانم. او احساس می­کرد بدین‌شکل گزینه­های علمی بیشتری خواهم داشت. من اکنون استاد ریاضی هستم، ولی پیش از ترک مدرسه‌ی سنت آلبانز در ۱۷ سالگی، هیچ آموزش رسمی در علم ریاضی ندیده بودم. عاقبت، من راه خود را  رفته بودم. من در کمبریج مسئولیت دانشجویان دیگر را به عهده داشتم و همیشه در درس­ها یک‌هفته جلوتر از آن­ها بودم.

قیمت: ۱۲۰۰۰ تومان